۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

بازداشتگاه وزرا: جایی که زنان در جستجوی آزادی به آن می‌رسند/ زینب پیغمبرزداه



نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 21:0 شماره پست: 18
زینب گرفتن و ما الان دقیقاْ نمی دونیم تو چه وضعیته. این دفعه نه بازداشتگاه وزرا که زندان اوین. زینب گرچه به خاطر رادیکال بودنش و به خاطر رفتارای عجیبش باعث تعجب آدم می شه ولی نمی تونم انکار کنم که به زنای شجاعی مثل اون عمیقاْ افتخار می کنم. نمیدونم وقتی بیاد بیرون و این مطبو بخونه چی می گه و نمی دونم گذاشتن مطلب دیگران تو وبلاگ شخصی چقدر ممکنه بی ربط باشه ولی این مطلب رو می نویسم تا به اونایی که جز اسیر کردن و آزار دادن آدما کار دیگه ای بلد نیستن بفهمونم که زینب تنها نیست:
انگار همین دیروز بود. اما نه٬ در واقع سه سال پیش بود که سر کلاس آسیب‌های اجتماعی نشسته‌بودم و استادم می‌گفت: کی می‌دونه وزرا کجاست؟ وقتی یکی از دخترهای چادری گفت: مفاسد؛ استاد طبق معمول شروع کرد به دست انداختن بچه‌ها و گفت: آهان پس خودتو لو دادی. چند وقت اون‌جا بودی، هان؟ دختر سعی داشت توضیح دهد که خانه‌شان نزدیک مفاسد است اما دکتر ول‌کن نبود. بعد دکتر شروع کرد به توضیح تحقیقی مشاهده‌ای که روی برخورد خانواده‌ها با بازداشت دخترانشان داشته‌است. آن روزها وزرا برایم نام غریبی بود. اما امروز جایی است که دلم برایش تنگ می‌شود. برای دوستانم و برای تجربه‌هایم.
اولین بار آذر ۸۵ بود که به وزرا پا گذاشتم. اما به جرمی‌ که برای ساکنین _مامورین و متهمین _چندان آشنا نبود: جرم اقدام علیه امنیت ملی. آن‌قدر نا آشنا که سرباز وظیفه‌ي جوان زندان فکر می‌کرد باید بنویسد فراری یا رابطه‌ای.چون حتی املای کلمه علیه را هم بلد نبود. اما امروز بعد از بازداشت‌های اسفند و فروردین آن‌قدر جا افتاده که زندانی‌ها برایش اسم گذاشته‌اند و به ما می‌گویند اقدامی. آن روزها بود که فهمیدم، مفاسد تنها جایی برای نگه‌داری دختران فراری و به قول زندانی‌ها رابطه‌ای‌ها نیست. بل‌که بازداشت‌گاه زنان است و مثل زندان زنان همه‌ي کسانی که در این نظام فکری مجرم محسوب می‌شوند را بدون تفکیک در بر می‌گیرد: دزدها، گلدکوئستی‌ها! قاچاق‌چی‌ها، بیماران روانی که جایی برای رفتن ندارند و البته گاهی هم فعالین حقوق زنان.
جایی که دختری فراری مثل فیروزه در حالی‌که مجله‌ي خانواده‌ی سبز با او مصاحبه می‌کند تا درس عبرت دیگران شود، دوره آموزشی ورود به باندهای دزدی و فحشا را می‌گذراند و فرصت می‌یابد تا با مامور 110 دوست شود و حتی سر کار به او تلفن بزند، آن هم از بازداشت‌گاه و در ازای تی کشیدن راهرو.
جایی که زنان در جستجوی آزادی به آن می‌رسند. دختربچه‌هایی که برای حق انتخاب همسرشان، یا حتی لباس و ساعت رفت‌وآمدشان از اقتدار پدرسالارانه‌ي خانه‌هایشان می‌گریزند. زنانی که به خاطر خوابیدن با مردانی که دوستشان دارند، زناکار نامیده می‌شوند.قربانیان چند همسری‌ای که به جرم دعوا با هووهایشان به زندان می‌افتند.عشاقی که به خاطر بوسیدن معشوقشان بازداشت می‌شوند و دختران ساده‌ای که در تلاش برای مجازات مزاحمین خیابانی مجازات می‌شوند و البته این آخری‌ها زنان و دخترانی که در ازای اعتراض به این نابرابری‌ها٬ فرصت می‌یابند تا پای صحبت کسانی بنشینند، که دوستشان دارند.
جایی که به پزشکی قانونی، به اوین، به شلاق، به طناب دار و به سنگسار ختم می‌شود. جایی که حتماً این روزها با بازداشت‌شدگان در طرح مبارزه با بدحجابی پر می‌شود، تا بیاموزند که از فروشگاه‌های جلوه‌ي حجاب٬ مانتوهای تا مچ پا بخرند.
توقف چندساعته‌ي اسفندماه همراه 32 نفر از دوستانم در وزرا تمام وحشت چهار روز تنهایی در بازداشت‌گاه را از ذهنم زدود و جایش تجربه‌ای فراموش ناشدنی نشاند. حالا وقتی ترم بعد با تمام شدن تعلیقم به دانشگاه برگردم، می‌توانم با افتخار به استادم بگویم که من می‌دانم وزرا کجاست و دخترانی را که پشت میله‌هایش هستند دوست دارم. دخترانی که مرگ را به جان می‌خرند چون نمی‌خواهند مثل مردگان زندگی کنند.

نمونه بسیجیان دهه هشتادی



نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 18:48 شماره پست: 17
نمی خوام خیلی حرف بزنم چون خود تصویر کاملاً گویاست. استفتاء از منتظری که دشمن ولی فقیه تلقی می شه، برای گرفتن فتوا علیه دانشجویان دانشگاه امیرکبیر، به خوبی تغییر ماهیت بسیج رو نسبت به دهه های ابتدائی بعد از انقلاب نشون می ده.
این که اونا برای حذف دانشجویان منتقد از دانشگاه و تبدیل شدن به تنها صدای حاضر، از هیچ عملی فروگذار نمی کنن نمایشگر این مطلبه که بسیج در حال شانه خالی کردن از ماهیت ایدئولوژیکش و تبدیل شدن به یک نهاد تک رسالتس و اون رسالت چیزی جز رسالت ماندن و حکومت کردن نیست.
اونا خوب درس یکی از تئوریسین های محافظه کارا یعنی محمدجواد لاریجانی رو یاد گرفتن که:
"ما با خود شیطان در قعر جهنم هم مذاکره می کنیم."
بماند که از اخبار این گونه پیداس که بر عکس گذشته این خود شیطان(شیطان بزرگ یعنی آمریکای جنایتکاره) که حاضر به مذاکره با ما نیست. انگار یه مقدار از بحث منحرف شدم.
راستی به امضای زیر نامه دقت کنید و به یاد داشته باشید این جناب موسوی همون کسیه که چند ماهه پیش پیشنهاد کرده بود دانشجویان منتقد دانشگاههای سراسری رو به دانشگاههای آزاد مناطق دور افتاده تبعید کنن تا بیت المال تضییع نشه:
درود بر آنان که از مسیر هدایت پیروی کنند

قاتلين تبرئه شده در دستگاه عدل نظام: مقتولين "مدهور الدم" بودند



نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 ساعت 16:46 شماره پست: 12
يك مرتبه احساس مي كني در خيابان راه مي روي و هر كسي حق دارد تو را به يك باغ پسته ببرد و در حوض آب بياندازد و خفه ات كند يا تا نيم تنه در خاك فرو كندت و با سنگ آنقدر بر سر تو بكوبد تا بميري و يا تو را نيمه زنده در قبر بگذارد و رويت خاك بريزد بدون اينكه كوچكترين وحشتي از تعقيب قانون داشته باشد .

احتمالا با خواندن اين سطور به اين نتيجه رسيده ايد كه من يا يك بيمار رواني پارانويي هستم يا شبها با چراغ خاموش فيلم هاي وحشتناك نگاه مي كنم يا در كودكي نامادري شكنجه ام مي داده است.

در هر صورت به شما حق مي دهم چون يك آدم سالم و متعادل هيچ وقت چنين خيالاتي يكباره به سرش نمي زند ؛ اصولا آدم وقتي در جامعه اي زندگي مي كند كه همه اين اتفاقات براي عده اي افتاده است و مسببين با اعتراف و احراز جرم اكنون در خيابان با آزادي تمام راه مي روند نمي تواند احساس سلامتي كند و اگر بكند احتمالا بيماريش در خطرناك ترين مراحل خود است.

همين خيابان هايي كه شما در كشور عزيزمان ايران بر آن گام برمي داريد اين روزها مهمان قدم هاي عزيزاني ست كه كارت فعال تشكلي خاص را داشته اند و از روي مدارك واقعا مستدل (كه همان شايعات خاله زنك هاي كوچه بازار است) به اين نتيجه مي رسيدند كه مردم مهدور الدم ( يا به قول خودشان مدهور الدم) هستند سپس استخاره مي نمودند و كارهايي را كه در ابتداي مطلب نوشتم، به علاوه موارد ناچيز دیگری همچون تجاوز، سرقت اموال مقتولين و رها کردن اجساد نیمه سوخته آنها براي نوش جان شدن توسط حيوانات ( حتما به نيت خير و قصد قربت و از روی عطوفت نسبت به حیوانات ) انجام مي دادند و امروز آزادنه قدم مي زنند و احتمال دارد دوباره در حال استخاره كردن باشند.

فراموش كردم به اطلاع برسانم كه اين افراد اصلاً در اعترافات شان نگفته اند كه اين قتل ها را بر اساس نواري كه از استاد مصباح داشته اند، انجام داده اند:

به چند خطي از اعترافات اين افراد توجه فرماييد:(منبع: بازخواني قتل‌هاي زنجيره ای كرمان، شهرام رفيع ‌زاده، گویا نیوز، 22 مهر 1382)



محمد حمزه مصطفوي:

او ( مصيب افشاري) را دستگير كرده و داخل پايگاه آورديم . از او سوالاتي كرديم پس از بازجويي استخاره كرديم كه خوب آمد او را بكشيم .... سليمان گردن او را فشار داد و من دست و پاي او را گرفتم و محمد و عباس هم كمك كرد تا اينكه ديديم اينطور نمي شود او را كشت ‌‌‌‌چون مسجد بود از آنجا بيرون آمديم ..... او را در يك گودال كه كمتر از يك متر بود گذاشتيم. دستان او را بستيم و سنگ بزرگي را من (محمدحمزه) از بالا به طرف او پرتاب كردم. سليمان پايين دست و پاي او را گرفته بود و محمد (ياعباسي) هم كمك مي‌داد تا اينكه خون از سر او بيرون آمد و سليمان چندين بار سنگ را بر سر او زد و من و محمد خاك روي او ريختيم تا اينكه خاك بدن او را پوشاند.



علی ملکی:

او را دستگير كرده ... به طرف پايگاه رفتيم. در آنجا از داخل جيب او چند تخته بنگ پيدا كرديم. او را بازجويي كرديم. پس از استخاره او را به باغ ... برديم... محسن كمالي را داخل آب حوض انداختيم. (اعترافات محمدحمزه مصطفوي) او در حالي كه دست‌هايش از پشت بسته بود به طرف حوض بردند. او را داخل آب انداختند و محمد ياعباسي و محمدحمزه مصطفوي بر روي كمرش پاگذاشته و سرش زيرآب رفت و من (علي ملكي) هم پا روي پاي او گذاشتم كه بالا نيايد. اين قدر او را زير آب گذاشتيم كه جان داد.



محمد ياعباسي:

آقاي مصطفوي شب زنگ زد خانه ما و گفت بلند شو بيا خانه آقاي... آدرس را نمي‌دانستم، آدرس داد. گفت فورا بيا و ماشين را هم بيارو من رفتم دنبال علي ملكي... رفتيم آنجا. ديدم كه به آن زن دستبند زدند و حمزه گفت او را به داخل ماشين ببريد... همين‌طور داخل شهر مي‌چرخيديم. حمزه گفت كه بايد او را به سر تلمبه (حوض) ببريم. مصطفوي استخاره گرفته بود،‌گفت استخاره خوب است... من گفتم حمزه اين زن است و من دست به جان او نمي زنم. گفت باشد تو اطراف را داشته باش... ديدم كه حمزه او را داخل آب انداخت و علي ملكي هم داخل آب بود.



محمد سلطاني:

حمزه مصطفوي با دست شيشه جلوي ماشين را كوبيد و آن را شكست. آنها را دستگير و به پايگاه آورديم. در آنجا حمزه با محمدرضا نژادملايري و خانم نيك‌پور حدود يك ساعت شايد هم بيشتر صحبت كرد. بعد آمد بيرون و گفت اينها همان اصل كاري‌ها هستند بايد آنها را نابود كنيم. من با او مخالفت كردم‏، گفتم آنها را به مركز اجرايي ببريم، ولي گفت خير ما كه از اينها مدركي نداريم. اگر به مركز اجرايي ببريم آنها را آزاد مي‌كنند. گفتم خوب منظور چيست. گفت بايد آنها را بكشيم، اينها خيلي خلاف‌كارند، اگر آزاد شوند ممكن است فردا محتاطتر عمل كنند و ديگر نشود آنها را دستگير كرد. ولي با همه اين احوال من مخالفت كردم. تا اينكه خيلي به من اصرار نبود و گفت حداقل استخاره بگير چون استخاره گرفتم و خيلي براي كشتن آنها خوب آمده است‏، تو هم استخاره بگيرد. بعد من استخاره گرفتم، ديدم عدد 6 آمد. يعني تعجيل در انجام عمل. پس من كه فكر مي‌كردم در هر كاري بايد استخاره كرد وقتي ديدم خوب آمد قبول كردم....او (محمدرضا نژادملايري) را داخل آب هول داديم. علي ملكي كه در آب بود، روي سر و گردن او ايستاد، و من و سيلمان جهانشاهي هم روي كمر او ايستاديم... در اولي كه او را داخل آب انداختيم خيلي خودش را تكان مي‌داد... اما كاري نمي‌توانست بكند.

سليمان جهانشاهي :

بعد از آن كه به شهره نيك‌پور دستبند زده و او را به صورت داخل آب انداخته هنگامي كه داخل آب خود را روي شهره نيك‌پور قرار داده رفتم روي شهره نيك‌پور كه موبايلم با آب تماس گرفت و سوخت ... او تمام كرده بود.{ محمدرضا نژادملايري و خانم نيك‌پور از مواردی بودند که بعداً مشخص شد دوستانمان اشتباه کرده اند.



نمي دانم قضات محترم در هنگام صدور حكم اصلا به این نكته توجه مي فرمودند كه به مجازات نرسيدن چنين افرادي چه تاثيري مي تواند بر جامعه داشته باشد . به راستي جامعه اي كه در آن هر كسي بتواند با اعتقاد به مهدور الدم بودن ديگران (بدون تشکیل هیچ دادگاهی و یا حداقل اطلاعات حقوقی؛ کما اینکه در دو مورد کاملاً به اشتباه خود پی بردند) آنها را به طرز وحشيانه اي بكشد و از چنگال قانون بگريزد، چگونه جامعه اي خواهد بود؟

آيا چنين جامعه اي براي ما مردم یا حتی خود دست اندركاران امور و خانواده اي محترمشان جاي امن و خوشايندي خواهد بود ؟ اين ها سوالاتي است كه من هنگام پرسيدنشان به وحشتی بيش از محمد حمزه مصطفوي و يارانش در هنگام انجام جنايت دچار مي شوم.

هیولا در شهر



نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:41 شماره پست: 9
زندگی بدل به هیولای دهشتناکی شده است و گلویم را بدجور فشار می دهد. دوباره دارم بدل به همان بچه همیشه ناراضی راهنمایی دلشاد می شوم، با این تفاوت که این بار آنچه مرا به این سو می برد دغدغه های زندگی شخصی ام نیست بلکه هجمه همه جانبه تاریک اندیشی است به تمام بالا و پایین زندگی جمعی ام و ما تبدیل به انسان های وامانده ای شده ایم که به هر خس و خاشاکی دست می اندازیم.
داستان تبرئه قاتلان قصی القلب و فاسد در کرمان که شاید خودشان هم به نوعی قربانی هژمونی گفتمان مذهبی هستند، تبدیل به یکی از همین بغض هایی شده است که راه نفس را می بندند. جالب این که یک نفرشان در اعترافاتش گفته است بر اساس محتوای نواری از مصباح به این نتیجه رسیده و هنوز هیچ کس در این مملکت جرأت این را پیدا نکرده که از این نماد اسلام سیاسی بپرسد که...........
برخورد با بدحجابی هم که آغاز شده و باز امروز این زنان و دختران این خاکند که باید بیش از پیش از وحشت مزدوران (خود تیره روز) رژیم نفس هایشان را سینه حبس کنند.
پیشترها چنین صحنه هایی را که می دیدم عمیقاً دلم می خواست خون این جلادها را برکف آسفالت های کثیف شهر بریزم( و راستش را که بگویم آنچه مانع من می شد جز ناتوانی، ترس و علاقه به زندگی شخصی ام چیزی نبود) ولی امروز در عین نفرت دلم برای همین احمق های بدبخت هم بدجوری می سوزد و از طرف دیگر می دانم خشونت خواسته این رژیم است و بهترین توجیه برای سرکوب هر مبارزه و فعالیت آرام و مدنی. گرچه کم کم این ها دیگر به جایی رسیده اند که به دنبال توجیه هم نمی گردند و گرنه دستگیر کردن آدم ها در پارک به جرم صحبت کردن با مردم و جمع آوری امضا چه توجیهی می تواند داشته باشد.
بله؛ تبدیل به بیمار لاعلاجی شده ام که حتی توهم دارو نیز دیگر به هیجانش نمی آورد و دیگر شراب هم به سرابش نمی برد.
جامعه یک چرخه فاسد و فاعلیت پارادوکسیکال است که در آن همه ما هم قربانی و هم مجرم، هم مقتول و هم قاتل، هم زندانی هم زندان و هم زندانبان، هم مرده و هم قبرستان شده ایم. ما جمهوری اسلامی ها و احمدی نژادها را می سازیم و جمهوری اسلامی ها ما را وادار می کنند تا یکدیگر را بیازایم و بکشیم:

"آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان يکديگر را بکشيم واين کوتاه ترين طريق وصول به بهشت بود"

حمزه و دوستانش در کرمان و نیروهای نظامی و انتظامی در سراسر ایران همان یهودیهای اردوگاه تریبلینکا هستند، که تنها برای ساعتی بیشتر زیستن همنوعانشان را می کشتند و می سوزاندند و ما بقیه قربانیانیانیم که در عین نفرت از آنان باید برایشان دل هم بسوزانیم که قربانیان جامعه ای هستند که ما ساخته ایم.
واقعاً دلم می خواهد نه فکر کنم و نه فکر کنم که دارم فکر می کنم. دلم می خواهد بخوابم؛ آنقدر بخوابم تا این روزها تمام شود ولی از شوربختی نه خوابم می برد و نه باور می کنم که اگر بخوابم و اگر بخوابیم این روزها هرگز به انتها برسد:

"با من امید معجزه از هیچ کس، وز هیچ سوی نماندست"

بابک احمدی، فردا در دانشکده حقوق



نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 ساعت 17:30 شماره پست: 6
بابک احمدی، نویسنده و روشنفکر ارزشمند ابرانی صاحب آثار:

• آفرینش و آزادی، جستارهای هرمنوتیک و زیبایی شناسی.
• از نشانه‌های تصویری تا متن.
• امید بازیافته، سینمای آندری تارکوفسکی.
• باد هر جا بخواهد می‌‌وزد، اندیشه‌ها و فیلم‌های روبر برسون.
• تصاویر دنیای خیالی، مقاله هایی درباره سینما.
• چهار گزارش از تذکرة‌الاولیاء عطار.
• حقیقت و زیبایی، درس‌های فلسفهٔ هنر.
• خاطرات ظلمت، دربارهٔ سه اندیش گر مکتب فرانکفورت.
• ساختار و تأویل متن.
• ساختار و هرمنوتیک.
• سارتر که می‌‌نوشت.
• کتاب تردید.
• مارکس و سیاست مدرن.
• مدرنیته و اندیشهٔ انتقادی.
• معمای مدرنیته.
• واژه نامهٔ فلسفی مارکس.
• هایدگر و پرسش بنیادین.
• هایدگر و تاریخ هستی.
• کار روشنفکری
فردا بیست و ششم فروردین ماه، ساعت پانزده، در دانشکده حقوق دانشگاه تهران در مورد نطریه انتقادی سخنرانی خواهد کرد.
مدت زمانی نیز پس از جلسه برای پرسش و پاسخ در نظر گرفته شده است.

برخورد



شنیده شده در بعضی مناطق تهران نیروی انتظامی اقدام به جمع آوری ماهواره ها کرده که البته عجیب هم نیست از طرفی برخورد با بد حجابی هم اعلام شده و حتی با عنوان ریز موضوع.
شاید کمی سخت باشه گفتن اینکه این مسئله هم ناراحت کننده ست هم خوشحال کننده ، ناراحت کننده ش که همه می دونن و دیگه نیازی به تکرار نیست اما خوشحال کننده ازین بابت که بیشتر مردم درگیر جریانات میکنه و گرفتن کوچکترین آزادی ها هم به مسائل اقتصادی اضافه می شه و خیلی ها رو به اندیشه مبارزه می ندازه و دوری مردم از حاکمیت بیشتر بیشتر توجیه می کنه این که هیچ کس حتی عرصه خصوصی برای خودش نداره خیلی ظالمانه ست و انگار همه تا درگیر مستقیم این مسائل نشن به فکر نمی افتن که بالاخره باید کاری کرد...

اعترافات



آقا می خواین فحش بدین، بگین فاشیستم، بگین ضد انسانیتم یا هرگونه مطلب دیگه ای که علاقه مندید میتونین بگین، ولی من باید اعتراف کنم که با اعترافات این نظامی انگلیسی خیلی حال کردم.
حالا چراشو باید توضیح بدم. نخست اینکه ما تنها مردمی در دنیا نباشیم که معنای اعترافات تلویزیونی در مکانی نامعلوم، پس از اعمالی نامعلوم! و اینسوی پرده ای که آنسویش نامعلوم را می دانیم و جهانیان نیز در این آگاهی با ما شریک می شوند.
نکته هیجان انگیز دیگه اینه که برخلاف روشنفکران و دانشجویان ملت غیور ما که بعد از اعترافات کاملا داوطلبانه و بیرون آمدن دیگه برای کسی مهم نیست که در چه شرایطی اعتراف کردن و حتی اگه براشون مهمم باشه اونا جرآت توضیحشو ندارن این ملوانان بریتانیایی آدمهای بی صاحبی نیستند و پس از تحویل به کشور متبوعشان احتمالا مطالب جالبی را حتما به دروغ و تحت شکنجه!حکومت جنایتکار بریتانیای کبیر در مورد شرایط روحی و یا شاید حتی جسمی اعترافاتشان خواهند گفت که مسلما و قطعا ما هیچ کدام را باور نخواهیم کرد.
البته باید توضیح داد که سربازان گمنام و دیگر نیروهای نظام مقدس نیز که از هوش سرشاری برخوردارند از این مطلب تا حدی آگاهند، از مهمان نوازی و لطف فراوان تا آن حد که به دگراندیشان و دانشجویان روا داشته اند خودداری کرده اند و آنچه احتمالا این روزها به سر ملوانان انگلیسی نیامده است!!! فقط تصویری از روزهای خوش برادران و خواهران وطنیمان است. حداقل امیدوارم وگرنه که...
همونطور که رضا از قبل گفته بود که ما حرف ملوانان انگلیسی را در مورد رفتار بد دولت ایران و شرایط روحی در زمان اعتراف باور نمی کنیم، باور نمی کنیم:
منم فقط جهت اطلاع دروغ هایی رو که بنگاه شایعه پراکنی بریتانیا !!!!مثل همیشه به دروغ منتشر کرده براتون کپی می کنم تا با مطلب قبلی مقایسشون کنین:
ملوانان بریتانیایی در اولین کنفرانس مطبوعاتی پس از آزادی با قرائت بیانیه ای به شرح ماجرای دستگیری خود در آبهای خلیج فارس پرداخته و گفته اند که بیشتر روزهای بازداشت در ایران را در انزوا و تحت فشار روانی بوده، به آنها چشمبند زده شده بوده و به تناوب بازجویی می شده اند.شش تن از پانزده سرباز نیروی دریایی بریتانیا که پس از دوازده روز بازداشت در ایران آزاد شدند، بعد از ظهر جمعه ششم آوریل (هفدهم فروردین) در کنفرانسی مطبوعاتی در شهر چیونور استان دوون انگلستان شرکت کردند و بازداشت خود را 'غیرقانونی' خواندند.در این بیانیه آمده است که نیروهای بریتانیایی به هنگام بازداشت در آبهای عراق بوده اند و در بازجویی ها به آنها گفته شده در صورت اعتراف به کشورشان بازگردانده می شوند و در غیر اینصورت ممکن است تا هفت سال به حبس محکوم شوند.
مرگ بر انگلیس جنایتکار!!!