۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

به آقای صریح



نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 17:11 شماره پست: 26
توی قسمت نظرات نوشته ی"دانشگاه هنر، ایلنا، هم میهن، دلارام علی و هنوز امیرکبیر" اومده:
سپهر:
رضا حالم داره از این وضعیت به هم می خوره داره به سر ما چی میاد چرا اینجوری شده؟ از هم بدتر اینکه می بینم مردم هم دهنشونو بستن وهیچ عکس العملی نشون نمیدن .توده ای که ما رو یه مشت بی کار فرض می کنن. به سر این مردم چی اوردن؟ این چه جور شست شوی مغزییه؟ از نظر مردم ما یه مشت فاسد اغتشاش گریم؟ جواب بدین به هم حالم داره به هم می خوره
صریح:
آقا سپهر پسر خوبم به نکته خوبی اشاره کردی یه لحظه به این فکر کردی شاید شما دارید اشتباه میرید؟یه لحظه فکر کردید که شاید یه پیله دور خودتون تنیدید واز اون نمی خواید بیرون بیاید؟اکثر مردم از وضع موجود شاید ناراضی باشند اما مسیری را که تو وامسال دوستانتو برایشان ترسیم کرده اند را نمی پذیرند(مسیر به ناکجا آباد).آیا زوریه؟شما اگه وقعا در عمل دمکرات هستید باید به این خواست توده مردم احترام بگذارید.
میدونم اقلیت بودن خیلی زجرآوره درکت میکنم
به آقای صریح:
پدر بزرگوار
ما نه کسی رو به کردن کاری یا رفتن راهی مجبور کردیم و نه بی احترامی به خواست توده کردیم.
احترام به خواست توده به معنی پذیرفتن و همراه شدن با اونها نیست که اگه بود همه مصلحان اجتماعی یا پیامبران باید رسالتشون رو در همون ابتدای راه رها می کردن و می رفتن دنبال کارشون.
البته که ما در بسیاری از موارد هم نظر با اکثریت نیستیم ولی هیچ وقت مثله عده ای که الان دارن این کارو میکنن خواست و نظرمون رو به اکثریت تحمیل نکردیم و تمام بلایی که سر آدمایی مثل ما اومده و میاد نه به خاطر تحمیل نظرمون بلکه تنها به خاطر شجاعت بیانش بوده.
اقلیت بودن هم اصلا زجرآور نیست اگه آدم به راهی که میره ایمان داشته باشه و شما باید بهتر از من بدونین که علی اقلیت ترینه اقلیت ها بود.
در مورد پیله ای هم که فرموده بودین باید بگم اگه به سانسورهای اعمال شده به سایت های سیاسی شبکه های ماهواره ای یا حتی کتاب ها و نشریات داخلی توجه کنین متوجه می شین که کی داره سعی می کنه دور مردم پیله درست کنه.
گناه ما فقط تلاش برای شکستن پیله هاست:

تا سیه روی شود هر که در او غش باشد

سانسور وبلاگ ها



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 16:46 شماره پست: 25
الان دارم توی سایت خلوت دانشکده وبلاگ بچه ها رو می خونم و متوجه شدم که:
بعد از وبلاگ احمد عشقیار حالا وبلاگ خانم عیسی قلیان و آقای عارف هم سانسور شده. راستی چند نفر ساعت سالانه صرف بازخوانی و سانسور سایت ها و وبلاگ ها می شه؟

دانشگاه هنر، ایلنا، هم میهن، دلارام علی و هنوز امیرکبیر



نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 15:48 شماره پست: 24
سید مهدی شجاعی خاطره ای از یکی از رزمنده ها خاطره ای نقل می کند که به هر یک از اعضای بدنش که دست می زدند می گفت: بیت المقدس، والفجر مقدماتی و ... که این ها نام عملیات هایی بود که در آن ها ترکش خورده بود و تنش زخم برداشته بود و به این آدم می گفتند دایره المعارف جبهه.
حالا همه این مملکت دارد شبیه همین رزمنده مذکور می شود که به هر جایش که دست می گذاری دل پر دردی دارد و زخم مزدوران آزارش دهد. خاطرات اخیرمان را که مرور کنیم کمتر دانشگاهی هست که دانشجویانش مورد مهرورزی قرار نگرفته باشند.
از شریف بگویم که دوستانمان به داخل دانشگاه ریختند و تا توانستند زدند و آخر هم دانشگاه جواب خوبی به آن ها داد و برای مضروبین احکام انضباطی صادر کرد. از تهران بگویم که خرداد سال گذشته سنگ انصار حزب الله و نیروی انتظامی پور محمدی چه سر و دست هایی که نشکست و باز این دانشجویان بودند که از تحصیل محروم شدند. امیرکبیر که نقطه اوج فاجعه بود. به بهانه ای واهی به دانشگاه ریختند و دانشجو را از ساختمان به پایین پرت کردند و سرش را به دیوار کوبیند و عاقبت هم گرفتند و به زندانش انداختند و حالا فقط خدا می داند که در زندان بر او چه می گذرد.
مازندران شیراز لرستان علامه و بقیه دانشگاه ها هم که هر کدام قصه ای دارند که تن آدم را می لرزاند.
این آخری هم که دیگر واقعاً معرکه بود. کتک زدن و بازداشت کردن به جرم یک تجمع کاملاً صنفی و آن هم موقعی که با تضمین رئیس دانشگاه دارد از دانشگاه بیرون می آید. عصاره ی پستی آقایان را ببینید که حالا که می بینند دانشگاه ها تعطیل شده فیتیله ها را بالا کشیده اند و روغن را داغ تر کرده اند.



ستاره دار کردن دانشجویان هم که امسال به شیوه ای بسیار اثر بخش تر از سال های قبل به کار بسته شده و به حدود هفتاد نفر اصلاً کارنامه نداده اند.
این است و ضعیت دانشگاه.
از طرف دیگر ایلنا هم که در دو سال گذشته تنها خبرگزاری بود که تهدیدات و فحش های مهرورزانه و خیرخواهانه ساکتش نکرده بود حکم توقیف دادند و هم میهن را هم که بدجور خار چشم تمامیت خواه ها شده بود بستند.
دادگاه عدل و رأفت نظام هم شرم و حیا را با فعالین حقوق زنان کنار گذاشت و دوران صدور احکام تعلیقی را پایان یافته اعلام کرد.



دلارام علی به اتهام شرکت در تجمع روز بیست و دو خرداد هشتاد و پنج در ميدان هفت‌‏تير تهران به تحمل دو سال و ده ماه حبس تعزيري و ده ضربه شلاق محكوم شد و این شد برگ زرین دیگری در دفتر رنگارنگ ....
راستی صدور حکم شلاق برای فعالین زنان چه معنایی می تواند داشته باشد؟
آیا صبح نزدیک نیست؟

از اینکه انسانیم



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 23:32 شماره پست: 22
سوار مترو شدم و چون سر خط بود تونستم بشینم. لحظه ای که قطار داش راه میافتاد یه خانم و آقای جوونی با عجله سوار شدن. یکی این مسأله و یکی اینکه خانمه اندکی شبیه فهیمه خانم دختر عموم که آدم خیلی دوست داشتنیه بود توجهمو اندکی بهشون جلب کرد و توجهم وقتی بیشتر جلب شد که وقتی نشستن، خانمه یه هم میهن و شوهرش ( چون حلقه دستشون بود) یه شرق درآورد و با علاقه مشغول خوندن شدن. یه پسربچه کچل حدوداً شش ساله کناره خانومه نشسته بود و خانومه چند بار زیر چشمی بهش نگاه کرد. حس کردم خیلی با خودش کلنجار رفت که نوازشش کنه ولی حالت جدیشو حفظ کرد و به روزنامه خوندنش ادامه داد. یه بار که حواس پسره پرت بود زیر چشمی نگاهش کرد و با گوشه ی روزنامه آرنجشو نوازش کرد. نمی دونم چرا این صحنه همچین حسی تو من به وجود آورد و من اونقدر ذوق کردم که چندبار با خودم گفتم:
خوشحالم از اینکه انسانیم
این حس اونقدر خوب بود که حتی وقتی متوجه شدم صدای اعلام کننده ایستگاه های قطار از صدای زن، تبدیل به یه صدای یه مرد حزب الهی شده که انگار داره محجوبانه با مادربزرگ همسایه سلام و احوال پرسی می کنه چندان حالم گرفته نشد. راستی کسی که به این مسأله گیر داده چه جور آدمی بوده؟

یک نوشته یک خطی



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386 ساعت 22:59 شماره پست: 21
من دیگه نگران فوقم نیستم. گفتن دیگه کاری نمیشه کرد یعنی نمی کنیم. به نظرتون چیکار باید کرد؟

تا آزادی پلی‌تکنیکی‌ها



نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 11:57 شماره پست: 20
نام اين وبلاگ تا زمان آزادي دوستان پلی‌تکنیکيمان تغيير كرده است. سخت تر از حس در بند بودن دوستانت، اين حس است كه تو به انسان افليجي بدل شده اي كه هيچ كاري از تو بر نمي آيد و تو بايد تنها نظاره گر مصلوب شدن هر روزه مسيحان بسياري باشی. تنها اين نكته رنگ شرم را اندكي از چهره مي زدايد كه ما همه بندي زندان بزرگتري هستيم. بي شك ميله هاي اين زندان روزي از هم خواهد گسست، كاش آن روز زياد دور نباشد.

قصه های من و کارشناسی ارشد



نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386 ساعت 14:31 شماره پست: 19
از این که مدت های طولانیست، به روز نکردم عذر می خوام ولی امیدوارم که شرایط من قابل درک باشه چون دیگه چندان دل و دماغی برام نمومده و تمام وقتای اضافیم که باید صرف اموری مثه استراحت، تفریح، مطالعه و به روزرسانی وبلاگ بشه در حال به هدر رفتن برای پیگیری داستان کارشناسی ارشد شده و وقت هاییم که بیکارم، فارغ از تعداد ساعتاش به طرز دیوانه واری می خوابم و دوباره صبح فردا...
قصه به وضع خنده داری در اومده: تا روزی که نتایج کنکور نیومده و احتمال قبولی من با اون وضع درس خوندن چندان زیاد به نظر نمی رسید، کسی از مسئولین شک نداشت که مشکل ۳ واحد اضافه من قابل حله و هیچ مشکلی پیش نمیاد. همه مشکلات از روزی شروع شد که معلوم شد من به احتمال قوی ترم آینده می تونم دانشجوی هر یک از دانشکده های علوم اجتماعی یا مدیریت دانشگاه تهران باشم.

از این قصه که بگذریم باید گفت که انگار گرما همه چیز از جمله زمان را منبسط کرده و زمان هم دارد كش مي آيد. مثل این که هیچ اتفاقی قرار نیست بیافتد و هیچ صدایی قرار نیست بلند شود. روزنامه ها و سایت ها را که می خوانی پر است از حشویات. اصلاْ انگار خبرها همه تکراری شده است. هر روز تعداد زیادی از مردم عراق کشته می شوند، درگیری های پراکنده ای در افغانستان اتفاق می افتد، یک مقام ایرانی در مذاکره با دیپلمات های خارجی نسبت به حل مسالمت آمیز مسأله هسته اي ابراز اميدواري مي كند، يك مقام آمريكايي اعلام مي كند برنامه اي براي حمله به ايران وجود ندارد(كه اگر ندارد تكرار هر روزه آن ديگر چه معني مي دهد)، چندين فعال سياسي در دادگاه به حبس(احتمالاً تعليقي) محكوم مي شوند، تعدادي از دانشجويان(احتمالاً پلي تكنيكي) از تحصيل محروم مي شوند و دكتر نژاد(به قول بيگانگان) بر خلاف نظرات اكثر كارشناسان تصميمي انقلابي مي گيرد و مخالفان تصميم را وابسته بيگانگان، اراذل و اوباش و دارندگان مافياهاي اقتصادي و محكوم به شكست مي داند. شما هم به جاي اينكه هر روز پول و وقت عزيزتان را تلف كنيد و روزنامه بخريد و بخوانيد مي توانيد اين مطلب من را پرينت كرده و به ديوار اتاقتان بچسبانيد.
راستي يك سوال دارد اذيتم مي كند، اگر كسي مي داند بگويد و مشكل مهمي را در زندگي من حل كند:
ما صبح ها چرا از رختخواب بلند مي شويم؟